بخوانند… دوستان و دشمنانم
دوشنبه, ۱ شهریور ۱۳۸۹مشکلات پیاپی در زندگی یک نوجوان ۱۸ ساله باعث سستی و از بین رفتن اعتماد بنفس وی خواهد شد. و چه سخت است راه حل را بلد باشی و نتوانی بکار گیری…
همیشه آرزویم این بود که بتوانم همانند دوستانم باشم. دوستانی که در برابر زندگی بیخیال هستند! یا آن دوست دیگرم که آبرویش خرمنی ارزش ندارد و برایش تره هم خورد نمی کنند، یا آن یکی دوستم که همیشه با یکی دوست می شد تا منتش را بکشند و دلش به همین خوش بود، یا همانند آن یکی دوستم که زندگی اش در پول خلاصه می شد، یا آن یکی دوست دیگرم که همیشه در فکر خالی کردن عقده بود و در زندگی چیزی جز کینه را یاد نگرفته بود! و یا آن یکی دوستم …
کاش می شد بی تفاوت باشم.
کاش میتوانستم فقط خودم را در دنیا ببینم و طرز تفکرم را بدین حالت تغییر دهم که مشکلات دیگران از آنِ خودشان است و من نباید نگران مشکلات آنها باشم.
در اوج نوجوانی ام تکنولوژی عظیمی بنام اینترنت توانست براحتی من را از آغوش گرم خانواده ام به دور بکشد و تنهایی هایم را با سرگرمی های زودگذر پر کند. من بدو وفادار ماندم و شش هفت سال با او سوختم و ساختم. هم اکنون بعد از گذشت این مدت طولانی تنهایی را بیشتر حس می کنم و همیشه حسرت زندگی با خانواده ام را می خورم.
مشکلات من در زندگی شخصی ام کم نبودند. داشتم با آنها دست و پنجه نرم می کردم که عده ای از خدا بی خبر و خدا نشناس و پست آمدند و تهمت های گوناگونی به من روا داشتند و هنوز هم پا فشاری دارند به این تهمت های بی شرفانه شان.
و امروز سالگرد محاکمه ی محسن امانی است. محاکمه ی مسخره ای که با همراهی افرادی همراه بود که خود کارنامه ای سیاه و کثیف داشتند. محاکمه ای که حاکم شخص سالمی نبود و و حکم هم نه خشت بود و نه کلاه…
زندگی ام در دنیای آنلاین خلاصه می شد به همین نوشتار. به تنهایی هایی که دچارش بودم، به دردهایی که بر من تحمیل کردند و تهمت هایی که زدند و مجال ثباتش را هرگز نیافتند.
در جهانی چشم به جهان گشودم که انسانیت از بین رفته است. در جهانی به پا خواستم که مردمانش خواهان قطع کردن پاهای همدیگر بودند و در جهانی زندگی می کنم که عدالت، صداقت، شرف و … به اندازه ی سرگین خر ارزشی ندارد.
کاش می شد بی تفاوت باشم.
کاش می شد بی تفاوت باشم بر ظلم هایی که در حقم کردند، حق هایی که خوردند، صداهای تندی که بر سرم کشیدند، تهمت هایی که زدند، فشارهایی که بر سرم آوردند، نگاه هایی که خاطرم را آزرده ساختند و در نهایت، نامردی هایی که دوستانم در حقم کردند.
در کودکی هایم همیشه بدنبال آرامش می گشتم، و هم اکنون ۱۸ سال آن زمان می گذرد و من همچنان بندبال این دّر گرانبها هستم و از یافتنش دل سرد…
سالها به انتظار فرجی نشستم، فرجی نشد…
و اینک می خندم بر :
دوستانی که بر خوبی ها و بدی ها لبخند می زدند.
دشمنانی که با دروغ، قصد خراب کردن دیگران را داشتند…
و می خندم بر خودم که : نمی توانم بی تفاوت باشم…
در آخر عذرخواهی می کنم از تمامی دوستانی که نتوانستم برایشان دوست خوبی باشم و دشمنانی که نتوانستم برایشان دشمن خوبی باشم.
